یه بچه کوچولو تو سالن ول می گشت... یه مسیری رو هی می رفت بالا میومد پائین

یه بار که چند لحظه ای کنار ردیف ما توقف کرده بود خواستم ببینم میاد پیشم یا نه دستمو زدم به دستش که دستشو با نارضایتی کشید و رفت عقب و سریع رفت که برگرده بالا پیش باباش

در همین حین دختری که ردیف جلو نشسته بود و برگشته بود عقل این بچه رو تماشا می کرد بهم گفت:

- خاله! خاله! بچه ات رفت بالاها

:)))))))

اینم خاطره ای شد!

/ 1 نظر / 2 بازدید
khapit

آخییی..خاله هم شدی به سلامتی؟!!