دختری در مترو

امروز صبح در مترو دختری را دیدم که با نوشتنش حس نوشتنم برانگیخت... البته دختری بود که قبلا هم در واگن قطار دیده بودمش و دورا دور توجهم را به خودش جلب کرده بود. چه چیزی در ظاهر عادی و خوبش بود نمیدانم. 

دفعه پیش به ندازه یک ردیف صندلی بین دو در واگن با او فاصله داشتم, کوله پشتی اش را به جلویش انداخته بود و داشت مجله ورق میزد. بعضی صفحات را میخواند و بعضی دیگر را رد می کرد. دوست داشتم بدانم چه میخواند. مثل من چهار راه ولیعصر پیاده شد. قبل از رسیدن به پله برقی از خودپرداز احتمالا پول گرفت و بعد به سمت درب خروجی مترو حرکت کرد.

امروز دقیقا کنارش ایستاده بودم.. زود سوژه را شناختم! یک چمدان کوچک با خودش داشت. پالتو و شال گردن خاکستری داشت و مقنعه سرش بود, لاک زده بود, آرایش هم شاید نداشت! کوله جلویش انداخته بود و من عمود به او ایستاده بودم. یک لحظه بیکار بود... زیپ جلویی کیفش را باز کرد. منتظر بودم ببینم مجله در میاورد؟ دیدم موبایلش را در آورد. کمی از متفادت بودنش با دیگران ناامید شدم! شروع کرد به نوشتن... تا حدودی خصمانه! "یادت باشه یه بار دیگه کامل به سر تا پات نگاه بندازی تا یه وقت موجب گمراهی خیل عظیمی از جامعه نشی ..." با خودم گفتم, زکی! پشت این ظاهر, این بود؟! با چه کسی با این لحن حرف می زند؟ نگاهم را از صفحه موبایلش بر می داشتم و دوباره چشم می انداختم... پس چرا این مسج را سند نمی کند؟! به خواندن ادامه دادم... بعد از چند خطی که نوشته بود, نوشت: "دانشکده"... محل خطور کردن افکار به ذهن شخصیتش یا خودش بود! 

از خوشی های کوچکش می گفت دیدن فاطمه در سالن مطالعه. دیدن و زهرا و مریم در سایت مشغول انجام دادن پروژه. ( و واو اضافه ای که بعد از دیدن گذاشته بود و منتظر ویراستار بود!) 

نوشته اش که تمام شد موبایل را به حالت معمولی چرخاند و شروع به خواندن و ویرایش متن کرد... منتظر بودم ببینم واو اضافه را پیدا می کند یا نه... وارد حالت تغییر دادن متن شد و یک "که" اضافه کرد... هنوز به خوشی های ساده اش (ساده ام!) نرسیده بود اما بالاخره رسید و آن را هم درست کرد. 

/ 4 نظر / 38 بازدید
shohreh

خوب میشه که آدم تو مترو اون همه فکر که میاد و ثبت نشده میره رو تو موبایلش بنویسه. البته من که وایساده نمیتونم. اگه جا باشه و بشینم از این به بعد مینویسم.

پری جذامی

پس فقط عادت نسبتا بد من یکی فقط نیست این نگاه انداختن به کلمه ها که از مترها زیر زمین سوار فرکانسها میشوند و میروند.. هاهاها.. خوشحال شدم [شوخی]

برای هیچکس

سلام ...من دنبال یه دوست وب نویس قدیمی به اسم خپیت می گردم .....چند سالی میشه ازش خبر ندارم لطفا اگه ازش باخبری بگو یه سر بیاد وبلاگ من ...ممنون میشم ازتون ...و اینکه اومدم اینجا به خاطر اینه که هر چی تو گوگل سرچ می کنم خبری از وبلاگش نیست.و فقط شما یه مطالبی نوشتی ازش تو سال 89....اگه بهش خبر بدی ممنون میشم ...بگو داداش بی معرفت هنوز مینویسه و دلش می خواد ببیندش

khapit

سلاااااااااااااااااااام...واای چه حسسی دارم///اینجا منو چرت کرد به چن سال پیش..ههههیییی جوونی.. آفرین به شما که ثبات قدمتو حفظ کردی هنوزم این تکه کلام هست..اینجا رو یادم میمونه!!:دی