در بخشی از اپرای (!) موسی و شبان، اجرا شده توسط گروه مستان همای، سروده ای از خواننده وجود دارد. بر دل من که نشست:

 

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

 

چند خطش یاد آور شعرهای معروف است:

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر ازین گناهی نیست

نیست مرا با احدی قهر و خشم
هر که بیاید قدمش روی چشم!

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم


/ 0 نظر / 4 بازدید